داستان ها

  • برگرفته از زندگی واقعی مددجویان با نام های مستعار

فاصله بی مهری تا مهربانی

16 فروردین, 1399|0 Comments

( سارا بانو ) پدرم تو میدون کار می کرد. یک خونه نقلی تو تهران طرفای افسریه داشتیم. دو تا خواهر و دو تا برادر بودیم . زندگی بدی نداشتیم. علی و فاطمه بزرگتر از

احساس سوختن به تماشا نمی شود

16 فروردین, 1399|0 Comments

سال 75 با این مجموعه آشنا شدم و نوع کار با روحیه ام سازگار بود . از 19 سالگی معلم روستا بودم و نسبت به مشکلات مردم درد آشنا بودم. خودم هم از قشر متوسط

خانه قدیمی

16 فروردین, 1399|0 Comments

از همان وقتی که با او آشنا شدم مثل دخترش با من رفتار می‌کرد. تنها جائی بود که من هم آنقدر حس راحتی داشتم که اگر چیزی بهم تعارف می‌کرد می‌‎خوردم. سال‌های اول کارم بود

صبوری

16 فروردین, 1399|0 Comments

پدر، مادر، برادر و یک خانه کوچک، زندگی من بود. هر چند با فقر و نداری دست و پنجه نرم می‌کردیم اما راضی بودیم. برادرم درس می‌خواند، مادرم در خانه‌ها کار می‌کرد و پدرم دستفروش